آرشیو 19 ماهه وبلاگو حذف کردم.. هرچی که منو یاد اون خاطرات مینداخت باید حذف میشد..
میخوام درددل کنم.. درددلی به وسعت دوسال..
اونروزا من دلبسته شدم.. دلبسته ی یه آدم که فک میکردم خوب و مهربون و دل رحمه اما هیچوقت نبود .. من بچه بودم و ناپخته.. هیچی نمیدونستم..
یه مطلبی خونده بودم؛ میگفت "عاشق یه نفر شدم، ازش یه تصوری تو ذهنم ساختم، هرچی که گذشت بیشتر به تصورم علاقمند شدم، تا جایی که بعد از یه مدت اون آدم رو فراموش کردم و عاشق تصوری که ازش ساخته بودم شدم." زندگی منم همینطوری بود.. من ازون آدم یه بتِ مثبت ساختم و با اونبت زندگی کردم.. خام بودم و بی تجربه.. هیچی نمیدونستم..
بهش گفتم دوسش دارم ولی نشد که بشه.. نمیخواستم از پیشم بره گفتم مث خواهر برادر باشیم واسه هم.. اون داداش نداشت و میخواستم اون خلأ رو هم پر کنم براش..
اون منو داداشش میدونست اما من، هم براش داداش بودم و هم از ته دلم دوسش داشتم.. حاضر بودم هرکاری کنم براش.. چند ماه که گذشت فهمیدم خواستگارش جدیه.. اما دیگه وابسته شده بودم و نمیتونستم همچیو تموم کنم. اما ایکاش تموم میکردم.
گفتم عید که خواستگارت بیاد من میرم اما تا اون موقع کنارت میمونم که تنها نباشی. یجور همراه بودم براش.. آرومش میکردم وقتایی که ناراحت بود و گریه میکرد.. مث یه گل مراقبش بودم.. اما هیچ تصوری از درد جدایی نداشتم :) اگه میدونستم چقد سخته هرچه زودتر تمومش میکردم.. قبل عید رفتارش عوض شد و سرد و غریبه شد.. عید که شد شب سال تحویل خودم یه طرفه خدافظی کردم.. براش نوشتم خدافظ بی معرفت.. خوشبخت بشی و رفتم.. اما اون حتی یه خدافظی ساده هم نکرد.
هیچوقت نخواستم بزور منو بخواد.. اونم مث هر آدم دیگه ای حق انتخاب داشت و حق داشت هرکسیو که بخواد انتخاب کنه..
هشتمِ عید بود که عکس خواستگارشو فرستاد(چن ماه قبلش بهش گفته بودم میخوام عکس خواستگارشو ببینم) ولی کاش بعد از خدافظی عکس نمیفرستاد که قلبم تیر بکشه.
دیدم و از درون نابود شدم.
گفتم اومد خواستگاریت؟ گفت آره.
گفتم قطعی شد؟ گفت آره حلقه آوردن؛ قراره در ارتباط باشیم
فشارم افتاده بود.. دستام میلرزید.. به زور تایپ کردم خوشبخت بشین.. گفت مرسی
گفتم دختر؟ گفت بله
گفتم چطور تونستی اونطور رفتار کنی باهام؟ سرد مث یخ..
گفتم ناامرد یروزی داداشت بودم! پوکر فیس گذاشت نوشت باتشکر :)
گفتم "هیچوقت یه گوشه دلت خالی نمیشه که به یه نفر بد کردی؟؟ گفت میشه بحث نکنیم؟
گفتم حوصله مو نداری یا خواستگارت تو تلگرام منتظره؟؟ گفت هردوش! "
اینو که گفت انگار آسمون رو سرم خراب شد.. چطور میتونست اینطوری دورم بندازه؟ چطور میتونست اینطوری حرمتمو بشکنه؟ اونشب بدترین شب زندگی من بود.. گریه مو تو بالش خفه میکردم که کسی صدامو نشنوه.. حتی الانم که بهش فک میکنم اشکام میریزه..
دلم میخواست بخوابم و دیگه بیدار نشم اما خوابم نمیبرد.. فقط به سقف خیره بودم..
تمام وجودم داغون بود.
شب های بعدش لست سین تلگرامشو که میدیدم دوساعت دیرتر از شبای معمولیش بود.. آره وارد زندگی جدیدش شده بود.. شبایی که با من حرف میزد بزور تا ساعت 1 بیدار میموند اما اون شبا لست سینش از 3 میگذشت.. و من حس کسیو داشتم که بهش خیانت شده..
تو دوسه روز اول آشناییشون پروفایل عاشقانه گذاشت با متن دنیای منی و عشق منی! و من میدیدم و قلبم تیر میکشید.. کاش مراعات میکرد وقتی میدونست منم پروفایلشو میبینم.. منکه مزاحمش نمیشدم کاش حداقل با اون ادعای عشق کردن قلبمو آتیش نمیزد..
شاید هیچکس درک نکنه که چه حالیه اما وقتی ببینی کسی که دوسش داشتی جلوی تو عشقشو به یه نفر دیگه ابراز میکنه بد میسوزونه آدمو..
دیگه نمیتونستم عکسای عاشقانه پروفایلشو ببینم و تحمل کنم.. تلگراممو دیلیت اکانت کردم که حتی هیستوری آیدیشم برای همیشه پاک بشه..
شاید میتونستم با رفتنش کنار بیام اما هرگز نتونستم با حرمت شکنیش کنار بیام.. حرمتمو شکست درحالیکه من از آرامش خودم میزدم بخاطر اون.. در طول رابطه هیچوقت کاری نکردم که مزاحمش باشم.. یادمه یبار گفت "داداش تو خیلی کارا واسه من کردی اما من هیچکاری برات نکردم.. مدیونتم تا همیشه" حتی یادمه تهشم یه شکلک اشک گذاشته بود.. اما بجای مدیون بودن داغ گذاشت رو دلم. حرمتمو شکست. نابودم کرد. نو که اومد تو زندگیش کهنه رو بدجوری دور انداخت؛ درحالیکه خودم گفته بودم میرم و اینکارو هم کرده بودم.
تلخ ترین و نابودکننده ترین دیالوگ زندگیم وقتیه که بهش گفتم "حوصله مو نداری یا تو تلگرام منتظره؟ و گفت هردوش! " مگه داریم ازین تلخ تر؟ بعد از یکسال و چند ماه هنوز که دارم مینویسمش اشکمو درمیاره..
حتی به حرمت مهربونیایی که بهش کردم مراعاتمو نکرد.. حرمتمو شکست و رفت.. نتونستم با غمش کنار بیام.. یکسال از زندگیم با غم و حالِ بد گذشت..
فروردین امسال یه شب دلم آشوب بود.. آخرِ همون شب وقتی داشتم تو بروزشده ها میگشتم تصادفی وبلاگ عاشقانه شو پیدا کردم.. نوشته بود یکساله ازدواج کردن.. غرق بود تو عشق و خوشی هاش.. غرق! خاطراتم اومد جلوی چشام.. بهم ریختم.. دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم.. واسه اولین بار هم اتاقیم اشکمو دید.. رفتم پشت دانشگاه تو تاریکی و تنهایی زار زدم.. سرمو گرفتم سمت آسمون گفتم خدایا خودت آرومم کن!
فردای اون شب خدا یه دوست مهربونو گذاشت سر راهم.. انگار خدا هم میدونست اینبار اگه کسی آرومم نکنه از درد می میرم..
اگه واقعا بهشت و جهنمی باشه و قرارباشه آدما یروزی بخاطر کاراشون بازخواست بشن؛ هیچوقت نمیتونم حلالش کنم..
+امشب همه ی پستا و کامنتایی که مربوط به اون آدم و اون روزا بودو حذف کردم..
کسی که فقط به ظاهر آدم بود..
420...ما را در سایت 420 دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 138